پیشتر از موریانه ها نوشته بودم. خیلی خیلی سال پیش. قریب به بیست سال. جایی در روح و ذهن من حضور داشتند، بعد آمدند و نشستند مقابلم. با آنها آشتی کردم. حواسم نبود. حواسم نبود که چرا موریانه هنوز با من است. بعد یادم آمد. در آن شبه شعر بیست سال پیش نوشته بودم: موریانه تردید!
همین بود. برای همین آمده بودند. در چشمهای نیوشا توکلیان که در حال فوت کردن شمعی بود، زل زده بودند.
حالا هم اینجایند. همیشه هستند. به قول دوستی انها را که با کوله پشتی رسا از ساختمان بیرون فرستادی... نه،آنها هستند. همیشه. می خورند تا تمام کنند. روزی تمام خواهم شد. خاصه در بهار. تحملش ساده تر است.
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور