بهانه 115 سریال
-
تاریخ: 1405/5/14 ساعت: 17:05
قبل از آمدن فکر می کردم که اینترنت نامحدود دارم و می توانم تمام شبکه های تلویزیون ایران را راحت داشته باشم- به رسم عادت- وفتی آمدم، حتی اینترنت نامحدود هم به سختی پیدا شد! اینترنت همراه خیلی گران بود و یک ماه طول کشید تا متوجهم بشوم چطور می توان اینجا با یک فلش اینترنت محدود داشت اما بالاخره گذشت. ح...
بهانه 117 سکوت و بغض و وبلاگ
-
تاریخ: 1405/5/14 ساعت: 17:05
اینجا ساکت است. همسایه ژاپنی بعد از چند هفته سر و کله اش پیدا شده، اما باز هم ساکت است. ذهنم خسته است و چشم هایم داغ داغ.چند قسمت سریال دیدم اما نخندیدم. چیزی درونم بود که نمی گذاشت. به لج خودم که دیشب نان و ماست خورده بودم و ظهر چند عدد چیپس، تکه های مرغ نهار دیروز را گرم کردم و با بی میلی و اکراه ...
بهانه 119 کلید زندگی
-
تاریخ: 1405/5/14 ساعت: 17:05
یک-از صفحه ی میم کوچک به اینجا می رسم . از مهمان مشهدی شان. از چراغ رابطه. هر چیز که آشنا است و بوی خاطره و صمیمیت می دهد. می فهممش. خیلی زیاد. یادداشت قبلی ام از فیروزه بود و دخترک و حالا اهواز و او. عجیب نیست؟ چرایی اش را می دانم. او بخشی از من است. قل دیگر من با سیزده سال اختلاف سنی. شبیهیم و متف...
بهانه 122 پاییز 98 هم
-
تاریخ: 1405/5/14 ساعت: 17:05
این پاییز هم تمام شد. فردا شب یلدا است. پاییز تلخی بود برای ایران. زمستان چگونه خواهد بود؟ تلخ تر؟ ناب می آوریم هنوز؟ حجم کارهایی که باید انجام شود،بسیار است. به جای تمرکز بر آنها که بیشتر استرس زا است،به انجامداده ها فکر می کنم. به پاییز پرباری که پشت سر گذاشتیم. به روژان و آیریک و آتکام که نوزا...
بهانه 123 برف بهار و کرونا
-
تاریخ: 1405/5/14 ساعت: 17:05
دلیل زیستن را گم کرده ایم. بیستم فروردین مشهد و برف و کرونا. حتی دقایقی رانندگی در برف آرامم نمیکند. انگار تمام بهانه را گم کرده ام. هر چقدر از این کار به آن کار بروم و مشغول باشم، این موجود انگار به یادمان می آورد انچه در لحظه های عادی به آن بی اعتناییم. سوندکلاد! از دستتو به من اشکان خطیبی می ...
بهانه 124 ذهن مرتب
-
تاریخ: 1405/5/14 ساعت: 17:05
ذهنم مرتب شده است و تفاوت معنی دارش را حس می کنم. این به آن معنی نیست که خالی از نابسامانی است، مثل همه ذهن ها، اصلا! با این وجود مشخصا از گرفتاری بیش از چهار دهه ای خلاص شده ام و تازه متوجه می شوم که همه عمر چه فشاری را متحمل شده ام! سالهاست با بیش فعالی آشنا هستم اما آنچنان جدی نگرفته بودمش. میدان...
بهانه 124: ذهن مرتب!
-
تاریخ: 1400/11/25 ساعت: 2:20
ذهنم مرتب شده است و تفاوت معنی دارش را حس می کنم. این به آن معنی نیست که خالی از نابسامانی است، مثل همه ذهن ها، اصلا! با این وجود مشخصا از گرفتاری بیش از چهار دهه ای خلاص شده ام و تازه متوجه می شوم که همه عمر چه فشاری را متحمل شده ام! سالهاست با بیش فعالی آشنا هستم اما آنچنان جدی نگرفته بودمش. میدان...
بهانه 123: برف، بهار و کرونا!
-
تاریخ: 1399/2/2 ساعت: 10:02
دلیل زیستن را گم کرده ایم. بیستم فروردین مشهد و برف و کرونا. حتی دقایقی رانندگی در برف آرامم نمیu200fکند. انگار تمام بهانه را گم کرده u200fام. هر چقدر از این کار به آن کار بروم و مشغول باشم، این موجود انگار به یادمان میu200f آورد انچه در لحظه های عادی به آن بیu200f اعتناییم. سوندکلاد! از دستتو به من...
بهانه 122: پاییز 98 هم
-
تاریخ: 1398/10/3 ساعت: 23:38
این پاییز هم تمام شد. فردا شب یلدا است. پاییز تلخی بود برای ایران. زمستان چگونه خواهد بود؟ تلخ تر؟ ناب می آوریم هنوز؟حجم کارهایی که باید انجام شود،بسیار است. به جای تمرکز بر آنها که بیشتر استرس زا اس
بهانه 121: مغز!
-
تاریخ: 1398/8/15 ساعت: 4:26
تابستان است. مغزم دارد منفجر می شود. کارها تمامی ندارد. بی چشم انداز استراحت و رهایی...
بهانه 118: اردیبهشت و فیروزه
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:20
من اینجایم. در میانه ی بهار مشهد که کمی گرم است اما کاش تمام نشود، این اردیبهشت که حتی شلوغی و پرکاری هم از دوست داشتنی بودنش نمی کاهد. دخترک رفته است تبریز. انگار خودم آنجایم. حالش که خوب باشد، جایی که دوست دارد، من هم خوبم. گیج و منگم. جسمی. خیالی نیست. می گذرد...
بهانه 119: کلید زندگی
-
تاریخ: 1397/11/27 ساعت: 15:20
یک-از صفحه ی میم کوچک به اینجا می رسم . از مهمان مشهدی شان. از چراغ رابطه. هر چیز که آشنا است و بوی خاطره و صمیمیت می دهد. می فهممش. خیلی زیاد. یادداشت قبلی ام از فیروزه بود و دخترک و حالا اهواز و او.
بهانه 117: سکوت و بغض و وبلاگ
-
تاریخ: 1396/11/14 ساعت: 21:09
اینجا ساکت است. همسایه ژاپنی بعد از چند هفته سر و کله اش پیدا شده، اما باز هم ساکت است. ذهنم خسته است و چشم هایم داغ داغ.چند قسمت سریال دیدم اما نخندیدم. چیزی درونم بود که نمی گذاشت. به لج خودم که دیشب نان و ماست خورده بودم و ظهر چند عدد چیپس، تکه های مرغ نهار دیروز را گرم کردم و با بی میلی و اکراه ...
بهانه 113: نیمه ی پاییز
-
تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 23:01
پاییز به نیمه رسیده استو اصلا" فکر نمی کردم وقتی دوباره به سراغ این میم بیایم، پاییز به نیمه رسیده باشد. این پاییز رنگی تر و تنهاتر از همیشه بود. حالا که اینجا می نویسم، موقعیت اطرافم بیشتر شبیه اتاق خودم است. اینترنت بهتری دارم و یک فرش کوچک و میزی و فنجان قهوه و خلاصه شبیه ترم و این شبیه تر بودن ح...
بهانه 114: نهار!
-
تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 23:01
اوایل که آمده بودم، هر ظهر تقریبا" پاستا می خوردم و فکر می کردم به ایتالیا آمده ام. الان چند روزی است افتاده ام روی مود نان و پنیر، انواع پنیر، از کاممبرت تا اسرم، فتا و موزارلا! و فکر می کنم به فرانسه سفرکرده ام!!! خلاصه این حجم غذای سالم ( که جز موارد یاد شده بیشتر از نوع وجترین و در مواردی مرغ اس...
بهانه 115: سریال!
-
تاریخ: 1396/10/14 ساعت: 23:01
قبل از آمدن فکر می کردم که اینترنت نامحدود دارم و می توانم تمام شبکه های تلویزیون ایران را راحت داشته باشم- به رسم عادت- وفتی آمدم، حتی اینترنت نامحدود هم به سختی پیدا شد! اینترنت همراه خیلی گران بود و یک ماه طول کشید تا متوجهم بشوم چطور می توان اینجا با یک فلش اینترنت محدود داشت اما بالاخره گذشت. ح...
بهانه 111: خوبم!
-
تاریخ: 1396/7/3 ساعت: 8:38
دخترک رفته است. باید در موردش بنویسم. اما خوبم. همین.
بهانه 112: روتین!
-
تاریخ: 1396/6/23 ساعت: 3:32
تقریبا" به روتین زندگی برگشته ام. البته امیدوارم این طور ادامه پیدا نکند! الان به این وضعیت نیاز دارم. دور و برم را مرتب کرده ام. یک ماه بود که کلا" همه جا بهم ریخته بود. از این سفر به آن سفر، تفریحی، خانوادگی، اداری. مغزم هم حسابی شلوغ بود. اضافه کنید مسمومیت و سرماخوردگی و ... در ماه گذشته را. هنو...
بهانه 107: فرار!
-
تاریخ: 1396/5/15 ساعت: 4:39
صبح شنبه است. فکر می کنم حالم خوب است و فقط کمی خسته ام. از این همه کار، این همه ملال. خبر مرگ نویسنده ای را می خوانم که نمی شناسم. دلم تنگ می شود. برای نوشتن. برای کلمه... + نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 10:42 توسط میم عزیز |
بهانه 108: امید و اشتغال زایی!
-
تاریخ: 1396/5/15 ساعت: 4:39
سال پیش بود. حالم بد بود. ته یک چاه. زندگی ام خالی از معنا شده بود. این را تاب نمی آوردم. فکر کردم. خسته و ناتوان بودم. اما فکر کردم. دیدم فقط اشتعال زایی حالم را خوب می کند! در آن بازه تحلیل و تصمیم عجیبی بود. خواستم از یک کار ساده خانگی با اطرافیان شروع کنم، جواب نداد. یکی دو ماه بعد اتفاقی در یک