زمستان است. در بک گراند ترانه ای از فیلم لالالند را می شنوم و فکر می کنم چقدر هوا سرد است، سردتر از پاییز...
این زمستان سرد بود. قرار نبود. قرار نبود سرد باشد. گاهی باید با خودت روراست باشی تا متوجه دمای هوا بشوی. باید بگذاری قطرات اشک راه خودشان را بروند تا بفهمی یخ خواهی زد یا خیر...
راستش را بگویم دیگر نه طعمی افاقه می کند و نه آزمایشگاهی، باز هم زندگی افاقه نمی کند. جایی در زندگی هستم که بعید است اصلا افاقه ای باشد!
چند روز پیش که قلبم درد گرفت شدید و به قول خودم سکته را رد کردم، دیدم که بد هم نیست. این مدلی بد نیست. یک دفعه...
وقتی دیدم کسی در اطرافم نیست در دانشکده که بگویم حالم چنین است، فهمیدم تنهایم. عمیقا تنهایم و بسیاری از همجواری های ما فقط همجواری است و همکاری و نه بیش ازآن.
بعد دلم یک سفر خواست، یک سفر بلند و طولانی، یک سفر بی بازگشت حتی...
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور