سال پیش بود. حالم بد بود. ته یک چاه. زندگی ام خالی از معنا شده بود. این را تاب نمی آوردم. فکر کردم. خسته و ناتوان بودم. اما فکر کردم. دیدم فقط اشتعال زایی حالم را خوب می کند! در آن بازه تحلیل و تصمیم عجیبی بود. خواستم از یک کار ساده خانگی با اطرافیان شروع کنم، جواب نداد. یکی دو ماه بعد اتفاقی در یک پروسه کاری قرار گرفتم. کاری اضافه بر سازمان و البته کاملا" مرتبط با فیلد تخصصی ام. یک تیم همراه پیدا کردم. استارت ماجرا شد شب تولدم. در یک رستوران صمیمی به صرف افطاری. انرژی های همه ما روی هم افتاد. کاری را شروع کردیم. بی آنکه چشم انداز سرمایه ای داشته باشیم. اعتمادهایی آمد. عجیب بود ولی آمد. آن هم برای من همیشه در سکوت! ماجرا ادامه پیدا کرد. ماجرا هنوز هم ادامه دارد. امروز در همان راستا جلسه ای داشتیم. یک چشم انداز برای اشتغال زایی..
خوشحال بودم. خیلی خوشحال. فکر کردم خدایی که می شناسم چقدر مرا دوست دارد. توی حال بدم چطور دنیای بزرگ تری را پیش رویم گذاشت تا به فراتر از خودم فکر کنم.
و من این مسیر کند و لخت را ادامه خواهم داد. به خاطر خودم. به خاطر آنکه سیزیف وار ادامه ندهم. به خاطر لبخندی وبارقه ی امیدی در چهره ای. شاید هیچ کس جز خودم این ماجرا را درک نکند، اما مهم نیست. من می دانم چطور دوباره با زندگی پیوند خوردم. همین.
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور