تقریبا" به روتین زندگی برگشته ام. البته امیدوارم این طور ادامه پیدا نکند!
الان به این وضعیت نیاز دارم. دور و برم را مرتب کرده ام. یک ماه بود که کلا" همه جا بهم ریخته بود. از این سفر به آن سفر، تفریحی، خانوادگی، اداری. مغزم هم حسابی شلوغ بود. اضافه کنید مسمومیت و سرماخوردگی و ... در ماه گذشته را. هنوز ضعف دارم و به حال عمومی برنگشته ام. یکشنبه در تهران عملا" داشتم غش می کردم! از ساعت حدودا" 3 بعد از ظهر تا 2 نیمه شب که به خانه رسیدم. از پرسه گردی در خیابان فردوسی، در میانه اش یک تئاتر برای آنکه دمی بنشینم و بعد فرودگاه و تاخیر...
و دیدم که اصلا" توان جسمی ام افاقه نمی کند، البته بخشی از ماجرا به دلیل سرماخوردگی بود. چقدر دلم اتاقم را می خواست و استراحت.
حالا همان وضعیت جاری است. تزی را تمام کردم. چند پاراگراف داستان نوشتم. اطرافم را سر و سامان دادم. این را هم بگویم که به قول مادر شده ایم شبیه اوایل دهه شصت...
زندگی جریان دارد. روی قطر ایران. من اینجایم. با دخترک درباره ی برنامه ها و کانال های تلویزیونی حرف می زنیم و به روزهای پیش رو فکر می کنیم. او هم سرماخوردگی و آلرژی توانش را گرفته تا در این مورد هم با من همذات پنداری کند!!!
باقی بقای سلامتی