قبل از آمدن فکر می کردم که اینترنت نامحدود دارم و می توانم تمام شبکه های تلویزیون ایران را راحت داشته باشم- به رسم عادت- وفتی آمدم، حتی اینترنت نامحدود هم به سختی پیدا شد! اینترنت همراه خیلی گران بود و یک ماه طول کشید تا متوجهم بشوم چطور می توان اینجا با یک فلش اینترنت محدود داشت اما بالاخره گذشت. حالا از فیلم نت و ... - البته قانونی و به صورت خریداری شده- فیلم و سریال دانلود می کنم و می بینم. به هر حال باید جز کار، زمان های دیگر را پر کرد.
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
اینجا ساکت است. همسایه ژاپنی بعد از چند هفته سر و کله اش پیدا شده، اما باز هم ساکت است. ذهنم خسته است و چشم هایم داغ داغ.چند قسمت سریال دیدم اما نخندیدم. چیزی درونم بود که نمی گذاشت. به لج خودم که دیشب نان و ماست خورده بودم و ظهر چند عدد چیپس، تکه های مرغ نهار دیروز را گرم کردم و با بی میلی و اکراه خوردم!
به سرم زد بروم و یک وب لاگ را بخوانم. از خیلی سال پیش. از سالهای دور تا سالهای نزدیک. رفتم سراغ سیب زمینی داغ. حواسم پرت شد. همین را می خواستم که خواسم پرت شود.یاد این وب لاگ افتادم. دو وب لاگ
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
یک-از صفحه ی میم کوچک به اینجا می رسم . از مهمان مشهدی شان. از چراغ رابطه. هر چیز که آشنا است و بوی خاطره و صمیمیت می دهد. می فهممش. خیلی زیاد. یادداشت قبلی ام از فیروزه بود و دخترک و حالا اهواز و او. عجیب نیست؟ چرایی اش را می دانم. او بخشی از من است. قل دیگر من با سیزده سال اختلاف سنی. شبیهیم و متفاوت اما در اتمسفری مشابه با دوستانی مشابه و احوالی نزدیک.دو- ماه شلوغی داشتم. خیلی شلوغ. شش ساعت کلاس در یک روز و حرف زدن از همه ی مدل های عالم در سه درس و برای دانشجویانی یکسان. به قول خودشان اگر ورز
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
این پاییز هم تمام شد. فردا شب یلدا است. پاییز تلخی بود برای ایران. زمستان چگونه خواهد بود؟ تلخ تر؟ ناب می آوریم هنوز؟ حجم کارهایی که باید انجام شود،بسیار است. به جای تمرکز بر آنها که بیشتر استرس زا است،به انجامداده ها فکر می کنم. به پاییز پرباری که پشت سر گذاشتیم. به روژان و آیریک و آتکام که نوزاد یا کودکند هنوز. به زندگی فکر می کنم. به انچه به من آموخته است. به آنچه زندگی در این دیار به من آموخته است.
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
دلیل زیستن را گم کرده ایم. بیستم فروردین مشهد و برف و کرونا. حتی دقایقی رانندگی در برف آرامم نمیکند. انگار تمام بهانه را گم کرده ام. هر چقدر از این کار به آن کار بروم و مشغول باشم، این موجود انگار به یادمان می آورد انچه در لحظه های عادی به آن بی اعتناییم. سوندکلاد! از دستتو به من اشکان خطیبی می پرد به یک مرگ ساده اش. می بینم چقدر این بیشتر با روحم همخوانی دارد...
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
ذهنم مرتب شده است و تفاوت معنی دارش را حس می کنم. این به آن معنی نیست که خالی از نابسامانی است، مثل همه ذهن ها، اصلا! با این وجود مشخصا از گرفتاری بیش از چهار دهه ای خلاص شده ام و تازه متوجه می شوم که همه عمر چه فشاری را متحمل شده ام! سالهاست با بیش فعالی آشنا هستم اما آنچنان جدی نگرفته بودمش. میدانستم ریشه همه گم کردن اشیاء و فراموشکاری ها، بیش فعالی بوده است اما اینکه هنوز مغزم با آن همچنان درگیر است، نکته ای است که پس از اصلاح مغز به آن رسیده ام.
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
دلیل زیستن را گم کرده ایم. بیستم فروردین مشهد و برف و کرونا. حتی دقایقی رانندگی در برف آرامم نمی کند. انگار تمام بهانه را گم کرده ام. هر چقدر از این کار به آن کار بروم و مشغول باشم، این موجود انگار به یادمان می آورد انچه در لحظه های عادی به آن بی اعتناییم. سوندکلاد! از دستتو به من اشکان خطیبی می پرد به یک مرگ ساده اش. می بینم چقدر این بیشتر با روحم هم خوانی دارد...
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
من اینجایم. در میانه ی بهار مشهد که کمی گرم است اما کاش تمام نشود، این اردیبهشت که حتی شلوغی و پرکاری هم از دوست داشتنی بودنش نمی کاهد.
دخترک رفته است تبریز. انگار خودم آنجایم. حالش که خوب باشد، جایی که دوست دارد، من هم خوبم.
گیج و منگم. جسمی. خیالی نیست. می گذرد...
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور
برچسب:
نویسنده: آدرین احمدپور